ماجراهای آقای حقیقی (1)
آقای حقیقی در یک بعد از ظهر گرم تابستانی بعد از مدت ها یکی از بسیار دوستان مونثش را دید که به او گفت: چند شب پیش خواب دیدم که با من ازدواج کردین و بالاخره به حلقه عاقلان پیوستین.
* تحربه را تجربه کنیم.(کلیک کنید)
* آلبومی که مدت ها منتظرش بودم بالاخره آمد.(کلیک کنید)
+ نوشته شده توسط محمد امین در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ و ساعت
16:22 |
