ماجراهای آقای حقیقی (1)

آقای حقیقی در یک بعد از ظهر گرم تابستانی بعد از مدت ها یکی از بسیار دوستان مونثش را دید که به او گفت: چند شب پیش خواب دیدم که با من ازدواج کردین و بالاخره به حلقه عاقلان پیوستین.






* تحربه را تجربه کنیم.(کلیک کنید)

* آلبومی که مدت ها منتظرش بودم بالاخره آمد.(کلیک کنید)


+ نوشته شده توسط محمد امین در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ و ساعت 16:22 |

هیچ کس به هیچ کس فکر نکرد

جمعه ها

پنج شنبه ها

چهار شنبه ها

سه شنبه ها

دوشنبه ها

یک شنبه ها

شنبه ها...









* خیلی دلم برای شما تنگ شده است(کلیک کنید)

* چقدر شما خوب صدا در می آورید(کلیک کنید)

* مرور فیلم های جیم جارموش تجربه لذت بخشی بود در هفته های آخر فروردین.(کلیک کنید)

+ نوشته شده توسط محمد امین در جمعه نهم اردیبهشت ۱۳۹۰ و ساعت 13:46 |