در هجوم تشنگی در سوز خورشید تموز
پای در زنجیر خاک تفته می نالد گون:
"روزها را میکنم پیمانه با آمد،شدن"
غوک نیزاران لای و لوش گوید در جواب:
"چند و چند این تشنگی؟خود را رها کن همچو ما
پیش نه گامی و جامی نوش و کوته کن سخن"
بوته خشک گون در پاسخش گوید:"خمش!
پای در زنجیر،خوشتر تا که دست اندر لجن"
در این شعر شاعر از دو موجود زنده صحبت می کند یکی بوته گون که نماد ایستایی و سکون و دیگری غوک که نماد حرکت و جست و خیز است. در ابتدا با گلایه ای از سوی گون مواجه می شویم که از تکراری که به واسطه ی زنجیر بودن پاهایش در خاک به آن دچار شده سخن می گوید و این گلایه را غوک نیزار می شنود و به او می گوید باید خودت را از این زنجیر رها کنی و به رهایی برسی و گون جواب تامل برانگیزی به او می دهد با این مضمون که اگر پاهایش در زنجیر باشد بهتر از این است که مثل غوک دستهایش در لجن زار باشد و حاضر است این اسارت در خاک تشنه و خشک را در زیر تابش شدید خورشید تحمل کند اما به زندگی انگل وار و در مکانی بد بو و کثیف تن در ندهد.
*شعراز استاد محمد رضا شفیعی کدکنی
