*موعظه غوک

در هجوم تشنگی در سوز خورشید تموز

پای در زنجیر خاک تفته می نالد گون:

"روزها را میکنم پیمانه با آمد،شدن"

غوک نیزاران لای و لوش گوید در جواب:

"چند و چند این تشنگی؟خود را رها کن همچو ما

پیش نه گامی و جامی نوش و کوته کن سخن"

بوته خشک گون در پاسخش گوید:"خمش!

پای در زنجیر،خوشتر تا که دست اندر لجن"

 

در این شعر شاعر از دو موجود زنده صحبت می کند یکی بوته گون که نماد ایستایی و سکون و دیگری غوک که نماد حرکت و جست و خیز است. در ابتدا با گلایه ای از سوی گون مواجه می شویم که از تکراری که به واسطه ی زنجیر بودن پاهایش در خاک به آن دچار شده سخن می گوید و این گلایه را غوک نیزار می شنود و به او می گوید باید خودت را از این زنجیر رها کنی و به رهایی برسی و گون جواب تامل برانگیزی به او می دهد با این مضمون که اگر پاهایش در زنجیر باشد بهتر از این است که مثل غوک دستهایش در لجن زار باشد و حاضر است این اسارت در خاک تشنه و خشک را در زیر تابش شدید خورشید تحمل کند اما به زندگی انگل وار و در مکانی بد بو و کثیف تن در ندهد. 

 

 

*شعراز استاد محمد رضا شفیعی کدکنی

+ نوشته شده توسط محمد امین در یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۱ و ساعت 9:19 |
من از مرگ می ترسم

پرنده از من

من مرگ شدم برای پرنده...


+ نوشته شده توسط محمد امین در سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۱ و ساعت 18:8 |

*چهل و ششمین ترانه

شب می گذره

روز می گذره

خاطره ی خوب می گذره

هر جا بری

هر جا باشی

دیروز و امروز می گذره

تو می مونی

من می مونم

قافله ی عمر می گذره

یادت باشه

یادم باشه

پرنده ی زخمی ما

یه روزی بازم می پره

پر می گیره

از خونه ها

از کوچه ها

تا لب چشمه می پره

اما هنوز در به دره

از من و تو خسته تره

ولی می خواد هر جور شده

ما رو تا رویا ببره

حتی واسه دل خوشیمون

تا ته ابرا بپره

چاره چیه؟

زندگیه

شروع میشه

تموم میشه

غنی بشی

فقیر بشی

در گذره ، می گذره

باید باهم یکی بشیم

از تنهایی که بهتره

تنها شدن چه قد بده

از عاشقی هم بدتره

اون که دلی رو بشکنه

خودش میدونه آخره

فقط اینو خوب میدونم

که روزگارم می گذره

خوب و بدش

مرد و زنش

جوونی با تاب و تبش

مثل همیشه می گذره

 

چی می مونه

کی می دونه

تو سر ما چی می گذره؟

چی می مونه

کی می دونه

تو دل ما چه خبره؟

 


+ نوشته شده توسط محمد امین در چهارشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۱ و ساعت 23:50 |

*ترانه ی بی شماره


ماه در دست من

در شبی بی روزن

زنی نقاش در خواب

دشنه ای  بر گردن

از طناب آویزان

گربه ای در میدان

ریزش برفی سرخ

در دل تابستان

سفره ای پر خنجر

یک سوار بی سر

از زمین روئیده

تلی از خاکستر

 

این چه کابوس ها ییست

که به من رو کرده

جسد رویاهام

تو سرم بو کرده

این چه کابوس ها ییست

که به من رو کرده

جسد رویاهام

تو سرم بو کرده

 

عکس فرهاد بر سقف

چمدانی در آب

شعله ها یخ بسته

مرگ ماهی در خواب

شعرشاعر نیمه

عطر گل ها رفته

مانکن تو ویترین

قمری پر بسته

 

 

این چه کابوس ها ییست

که به من رو کرده

جسد رویاهام

تو سرم بو کرده

این چه کابوس ها ییست

که به من رو کرده

جسد رویاهام

تو سرم بو کرده






*دل ترانه:کابوس هایم را ترانه می کنم تا با من عجین نشوند و از من به فضا پرتاب شوند.شاید این گونه از دستشان خلاص شوم.آیا خلاص می شوم از دستشان؟؟؟

+ نوشته شده توسط محمد امین در سه شنبه دوم آبان ۱۳۹۱ و ساعت 12:53 |