c- راننده مینی بوس

 

مرد به خاطر این که قدش بلند بود و اگر صندلی های مینی بوس پر می شد باید توی مینی بوس سرپا می ایستاد اصلا سوار مینی بوس نمی شد چون می ترسید مردم مسخره اش کنند. ولی دوست داشت روزی صاحب مینی بوس شود و خودش رانندگی کند.سالها گذشت و او یک تاکسی خرید و راننده تاکسی شد. وقتی ازدواج کرد پدر زنش که آدم پولداری بود از دنیا رفت و برای تنها دخترش ارث به جای گذاشت و او با پول فروش تاکسی،گرفتن وام و سهم الارث همسرش یک اتوبوس خرید و راننده اتوبوس شد اما هیچ وقت به آرزویش نرسید و تا آخر عمرصاحب مینی بوس نشد.   

 

                                                                                                       محمد امین عابدین

                                                                                                              مهر ۸۶

+ نوشته شده توسط محمد امین در یکشنبه سیزدهم آبان ۱۳۸۶ و ساعت 9:35 |

 

B- راننده تاکسی

 

چراغ قرمز می شود و تاکسی پشت چراغ قرمزترمز می کند .

صدای آغاسی از ضبط ماشین پخش می شود: لب کارون ، چه گل بارون ، میان وقتی که می شینن دل دارون...

روی شیشه عقب ماشین جلوئی نوشته شده : بنزین تو که بی وفا نبودی.

هواگرم است و مسافران خودشان را باد می زنند.

راننده با دست عرق صورتش را پاک می کند.

زن فقیری با لباس کهنه عربی مشغول گدایی است.

راننده : پیر زن بیچاره آخرعمری به گدایی افتاده

پیرزن به تاکسی نزدیک می شود و از شیشه سمت راننده دستش را جلوی او دراز می کند و به راننده نگاه می کند.

راننده دست تو جیب پیراهنش می برد ، اما پول زیادی در جیب ندارد .

راننده: خوبی یوما*

پیر زن سرش را بالا می برد.

و آهسته می گوید: لا...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد امین در دوشنبه هفتم آبان ۱۳۸۶ و ساعت 10:25 |

A- راننده اتوبوس

 

اتوبوس جلوی ایستگاه نگه می دارد ، راننده دکمه درعقب را فشار می دهد و در باز می شود

زن از کیفش بلیط در می آورد و راننده بلیط را از می گیرد

راننده: خدا خیر ت بده این بلیط مال فصل پیشه الان پاییزه

زن چند لحظه مکث می کند و به چشمهای راننده زل می زند

زن: نمیدونستم یادم نبود

و از اتوبوس دورمی شود

راننده پا روی گاز می گذارد و حرکت می کند.

راننده: تو یادت نبود؟ تو که صبح تا شب تو خونه نشستی و بیکاری حالا اگه مرد بودی یه چیزی وای به حال اون شوهر بیچارت که کار می کنه میاره تو خونه تو بخوری ، خدارو شکر گیجم هستی

ازصندلی پشت سر راننده صدائی شنیده می شود

مرد جوان: همشون که مثه هم نیستن ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد امین در سه شنبه یکم آبان ۱۳۸۶ و ساعت 12:32 |

زندگی بدون توازن

 

باب اول:

چقدر از هامون نفرت دارم وقتی که آهسته تیغه چاقو را روی گلویم گذاشته و می خواهد من را به جرم این که دوستش ندارم به قتل برساند. حداقل می توانست نشان بدهد برای انتخاب من احترام قائل است. آن کسی که در طول تاریخ انگشت اتهام به سوی او نشانه رفته و بی گناه مجازات شده من هستم. خوب این بار نمی خواهم از پیش بازنده باشم ، حس می کنم نیرویی در درون من فریادمی زند که من و تو گذشته و حال و آینده هستیم و اینجاست که سر شار از غروری می شوم که سالهاست آن را از دست داده ام همین حالا تو را به عنوان مردی که قصد دارم با او عشق واقعی ام را تجربه کنم به هامون معرفی خواهم کرد. حتی اگر به قیمت از دست دادن جانم باشد. در این مورد هیچ تردیدی ندارم.

 

مریم: من عاشق بیژن هستم .

 

باب دوم:

چشمهای مریم مثل همیشه به من لبخند نمی زند.او از من ترسیده است شاید من هم اگر جای او بودم و تیغه چاقو روی گردنم گذاشته بودند شبیه او می شدم خوب می دانم الان من در ذهنش منفورترین آدم دنیا هستم . از آن لحظه که دل به بیژن داد ،بین ما همه چیز به پایان رسید. عشق یک طرفه هیچ وقت برای من معنا نداشته است. به قتل رسیدن تو به دست من اتفاق پر رمز و رازی است که هیچ کس نمی داند که بر چه چیزی دلالت می کند و چه پیامی دارد. اما با کره نبودن تو برای عاشق فعلی و آدم های اطرافت حادثه وحشتناکی است که شخصیت تو را زیر سئوال خواهد برد و تو را متهم به تن فروشی خواهد کرد و اینجاست که انسانهای زیادی به مفهوم عشق شک خواهند کرد.

 

هامون: من به مریم تجاوز کردم.

 

باب سوم:

دیگر مطمئن شده ام همه زن ها شبیه هم هستند و  به قول پدر بزرگم عشق را نمی فهمند هیچ وقت به ذهنم خطور نمی کرد مریم به من خیانت کند و دوباره پیش هامون برگردد. به خاطر او با خیلی چیزها جنگیدم و آداب و رسوم خانوادگی ام را زیر پا گذاشتم چون فکر می کردم او عاشق من است و همین برای من کافی بود. اما من امروز دوباره همان آدم بدبین و شکست خورده سابق هستم که دچار عارضه بی اعتمادی هم شده است و عشق برای او مفهومی متعفن و کپک زده است که بوی گندش  همه دنیا را گرفته است.

 

بیژن: من همه زن ها را می کشم. 

 

                                                                                                    محمد امین عابدین

                                                                                                            مهر ۸۶

+ نوشته شده توسط محمد امین در پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۶ و ساعت 18:26 |