زندگی بدون توازن
باب اول:
چقدر از هامون نفرت دارم وقتی که آهسته تیغه چاقو را روی گلویم گذاشته و می خواهد من را به جرم این که دوستش ندارم به قتل برساند. حداقل می توانست نشان بدهد برای انتخاب من احترام قائل است. آن کسی که در طول تاریخ انگشت اتهام به سوی او نشانه رفته و بی گناه مجازات شده من هستم. خوب این بار نمی خواهم از پیش بازنده باشم ، حس می کنم نیرویی در درون من فریادمی زند که من و تو گذشته و حال و آینده هستیم و اینجاست که سر شار از غروری می شوم که سالهاست آن را از دست داده ام همین حالا تو را به عنوان مردی که قصد دارم با او عشق واقعی ام را تجربه کنم به هامون معرفی خواهم کرد. حتی اگر به قیمت از دست دادن جانم باشد. در این مورد هیچ تردیدی ندارم.
مریم: من عاشق بیژن هستم .
باب دوم:
چشمهای مریم مثل همیشه به من لبخند نمی زند.او از من ترسیده است شاید من هم اگر جای او بودم و تیغه چاقو روی گردنم گذاشته بودند شبیه او می شدم خوب می دانم الان من در ذهنش منفورترین آدم دنیا هستم . از آن لحظه که دل به بیژن داد ،بین ما همه چیز به پایان رسید. عشق یک طرفه هیچ وقت برای من معنا نداشته است. به قتل رسیدن تو به دست من اتفاق پر رمز و رازی است که هیچ کس نمی داند که بر چه چیزی دلالت می کند و چه پیامی دارد. اما با کره نبودن تو برای عاشق فعلی و آدم های اطرافت حادثه وحشتناکی است که شخصیت تو را زیر سئوال خواهد برد و تو را متهم به تن فروشی خواهد کرد و اینجاست که انسانهای زیادی به مفهوم عشق شک خواهند کرد.
هامون: من به مریم تجاوز کردم.
باب سوم:
دیگر مطمئن شده ام همه زن ها شبیه هم هستند و به قول پدر بزرگم عشق را نمی فهمند هیچ وقت به ذهنم خطور نمی کرد مریم به من خیانت کند و دوباره پیش هامون برگردد. به خاطر او با خیلی چیزها جنگیدم و آداب و رسوم خانوادگی ام را زیر پا گذاشتم چون فکر می کردم او عاشق من است و همین برای من کافی بود. اما من امروز دوباره همان آدم بدبین و شکست خورده سابق هستم که دچار عارضه بی اعتمادی هم شده است و عشق برای او مفهومی متعفن و کپک زده است که بوی گندش همه دنیا را گرفته است.
بیژن: من همه زن ها را می کشم.
محمد امین عابدین
مهر ۸۶
+ نوشته شده توسط محمد امین در پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۶ و ساعت
18:26 |