هرشب پرنده ها
پشت پنجره اتاقت
به انتظار می ایستند
تا از نوازش دستهایت
بالهایشان بوی عطرتو را بگیرد
تماشا کن
امشب
گلهای باغچه هم وارد صف شده اند.
هرشب پرنده ها
پشت پنجره اتاقت
به انتظار می ایستند
تا از نوازش دستهایت
بالهایشان بوی عطرتو را بگیرد
تماشا کن
امشب
گلهای باغچه هم وارد صف شده اند.
به هانی و پوپک آیندگان سرزمینم
معلم خوب
آقای هوشیار
مرا بغل کن
به وقت دیدار
من خسته از تو
تو عاشق من
درس عجیبی ست
تاریخ میهن
هیچکی مثه تو
سکه نمی انداخت
برای قرعه
سئوالِ ازمن
تو مثل دریا
عمیق و زیبا
تکیه کلامت
« درود بچه ها »
من با تو خوبم
من با تو شاعر
من با تو موجم
من با تو ساحل.
اون روزایی که
شهرمن و تو
اسیر جنگ بود
جهان به شکل
تانک و گلوله
توپ و تفنگ بود
ما می نوشتیم
با خط قرمز
تو دفترمشق
خمپاره ، موشک
به یادگاری
برای هانی
برای پوپک
القائد بد
از سر نفرت
کلاس درسو
تهدید می کرد
این ور بازی
معلم خوب
با مهربونی
ما رو به خوندن
تشویق می کرد
می گفت بخونید
تاریخ ایران
امشاسپندان
امیر ارسلان
دکتر مصدق
میرزا کوچیک خان
من با تو خوبم
من با تو شاعر
من با تو موجم
من با تو ساحل.
*دل ترانه
آقای هوشیارمعلم تاریخ و جغرافیا ماست در مدرسه راهنمایی شهید عباسپور.مهربان ودوست داشتنی است کیسه ای دارد پر از سکه های پنج ریالی ، یک تومانی ، دو تومانی و پنج تومانی. معلم خوب دستش را که توی کیسه می برد، تن و بدنم شروع می کند به لرزیدن ، درست مثل لحظاتی که موشک های القائد ((صدام حسین)) را در آسمان بالای سرم می بینم. بازهم سئوال پرسیدن شروع می شود. دو تا دو تومانی با یک پنج ریالی بیرون می کشد که مجموعا می شود شماره لعنتی من در دفتر حضور و غیاب کلاس.
معلم خوب:آقای محمد امین عابدین ، شماره 45 ، بیا پای تخته.
شاگرد:چشم آقا.
و من زیر لب گلایه میکنم از زمین و زمان.