*داخلی – روز- اتاق کتابخانه
جوان مشغول خواندن نامه ای است که برای دختر نوشته است. نیم نزدیک و پایین قاب را ، کاغذ نامه پر کرده است و نیم دور و بالا را چشم های دختر. همزمان با اوج گرفتن موسیقی ، دوربین از کاغذ می گذرد و به نظر می رسد که هدفش نمایش چهره دختر است. اما به تدریج ، چهره دختر را هم پشت سر می گذارد و انگار در کتاب های پشت سرش محو می شود.
صدای استاد: از جان عزیرترم در شهری ام که با تو برایم غریب نیست ، اما دیشب را بی تو در غربت گذرانده ام. سهم من از عشق ، گوشه سرد و تاریکی از این دنیاست که با یاد تو گرم و روشن مانده است. کاری کن که باور کنم انتظار ، خود عشق است.
آشکارا نهان کنم تا چند
دوست می دارمت به بانگ بلند.
دوربین به چهره جوان و نگاه پرسشگر او می رسد.
استاد: چطوره؟
دختر : عالی ، بهتر از چیزی شد که فکر می کردم ، ( مکث) من دیشب خیلی شانس آوردم که با شما آشنا شدم . به نظرم خدا شما رو واسه من فرستاده ( اشک هنوز در چشم های دختر هست)
استاد: بعید نیست که بر عکسش هم درست باشه. چون خدا عادتشه چند تا کارو با هم بکنه ... مثلا بعد از این همه سال ، من رو مجبور کنه مثل یه دختر احساساتی بشم و نامه عاشقانه بنویسم ... ولی از حق نباید گذشت که احساساتی شدن کار سختی یه.
دختر : ( کمی لبخند می زند) ولی به زحمتش می ارزید.
استاد: بله. یه لحظه فکرکردم هجده سالمه.
دختر می خندد و اشک هایش را پاک می کند. نامه را نگاه می کندو دست های جوان را ، که نامه را در پاکت می گذارد.
دختر: کی پستش می کنین؟
استاد: اگه بخواید همین الان . با سریع ترین پست ممکن.
دختر: اون شعری که آخر نامه نوشته بودین مال کی بود؟
استاد: سعدی.
دختر : اِه سعدی از این شعرا هم داره ؟
استاد: بهترین کارش درواقع همین غزل هاشه.
دختر: من زیاد ادبیات قدیم رو نمی شناسم. از سعدی هم فقط همون چیزایی یادمه که توی مدرسه خوندیم... از کسی که بوستان و گلستان رو گفته این شعرها یه خرده عجیب نیست؟
استاد: اصلا بشر همه کاراش عجیبه. مثلا به خاطر یه نفر خطر می کنه و نصف شب توی شهر غریب سر یه خیابون وا می سته ، ولی حاضر نیست به همون آدم بگه دوستش داره...
دختر از این کنایه جوان هم غافلگیر شده و هم کمی دلگیر ، اما خودش را نمی بازد و می کوشد به زبان خود جوان حرف بزند.
دختر: عجیب تر این که یه نفر استاد ادبیات باشه ، کلی هم شعر عاشقانه بلد باشه ، ولی خودش تا حالا عاشق کسی نشده باشه.
حالا جوان از جواب دختر کمی جا خورده است. اما در پاسخ دختر حرفی ندارد که بزند. پس از کمی مکث ، به حرف می آید.
استاد: خب بالاخره هر کسی یه عیبی داره دیگه.
دختر : از سعدی شعر دیگه ای یادت هست؟
استاد: خیلی
دختر: یکیش رو می خونی؟ خیلی دلم می خواد بشنوم...
* سعید عقیقی/ دو فیلم نامه شب های روشن ، هفت پرده/نشر قطره. که براساس آن فیلم در خشان شب های روشن به کارگردانی فرزاد موتمن ساخته شد.
*دل نوشت: فیلم را در دوران سربازی با عزیز گروسی هم خدمتی قزوینی الاصلم در سینما فلسطین (بهمن) اهواز می بینم ، از کارخانه رویاها که بیرون می زنیم جهان تلخ واقعیت غیر قابل تحمل می شود ، سینما کار خودش را کرده است و ما به یک درد بی درمان مبتلا شده ایم ،نام این درد "رویا زدگی" است.
