کارم از گریه گذشته ،به این می خندم

گریه نیست مرهم دردم ،به این می خندم

خونه ی من بی چراغه ،جهان تاریکه

ساعت زندگی من ،به مرگ نزدیکه

رنگ هر خاطره ای زرد ، زمین پژمرده

آدما رو به زوال ن ، به بن بست خورده

سایه پشت سر من ، شبیه دشمن

تکه تکه می شکنم من،به دست خود من

 

 

 

از شکوه موج و دریا ،خبری نیست که نیست

از حضور طعم  فردا، اثری نیست که نیست

از شکوه موج و دریا ،خبری نیست که نیست

از حضور طعم  فردا، اثری نیست که نیست...


+ نوشته شده توسط محمد امین در سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۱ و ساعت 20:9 |